تبارشناسی موسیقی سکوت باورموسیقی
منصوردانشور
نوازنده آ هنگساز محقق
مورخان و منتقدان هنر معمولاً ورودشان برای بیان موضوعات در رشتههای مختلف هنری اعم از نقاشی، موسیقی، معماری و … از دریچهای است که هم گاه شناختی و هم جغرافیایی است. در نتیجه داوری و بیان نقاط شدت و ضعف و شناخت اصول زیبا حسیّک در این عرصهها همیشه به صورتی تطبیقی بین این آثار با گزارههای از پیش تعیین شده و قالببندی شده محدود شده است و دیدگاههای منتج در این ساحت همیشه با نسبیتها همراه میباشد. چرا که هیچ اثر هنری ناب به لحاظ ساختار عقلی – حسی در یک قالب محدود قرار نگرفته است؛ زیرا که خود این قالبها [= سبکها] از قیاسهای مختلف بین آثار هنری و در نهایت دستهبندی آنها همراه است. به گونهای که تغییر سبک در مقام نخست با اختصاصات نژادی و در مقام دوم به لحاظ تاریخی با اوصاف روانی دائمالتغییر افراد و ملتهای ذیربط منطبق است. البته نگارنده، این امر را برای درک و دریافت آثار هنری، روش راه گشا و مفید دانسته ولی آن را محدود و ناخالص میداند. به بیانی دیگر در واقع مورخان و منتقدان در این عرصه رشد و تکامل هنر را در طی زمان به وصف میکشند و اجزاء ابتکاری و عاریتی آن را مورد تحلیل قرار میدهند، خصوصیات آن آثار خلق شده در ادوار مختلف و در بخشهای مختلفهی جهان و در فضاهای گوناگون و به کارگیری آن در عرصهها و انواع رشتههای هنری را خاطر نشان میسازد. بدیهی است که داشتن چنین رویکردی در چارچوب جستاری واحد که فقط میخواهد به احصاء یکنواخت دادهها بپردازد ناقص بوده و امری ناممکن است.
به علاوه با توجه به ماهیت تحلیلی این رویکرد همیشه نمیتوان ارزشهای ثابت [= جاودان] هنری را با خیال آسوده در آن طرح کرد و معیار و مبنایی را برای نوع داوریها در تشخیص آثار هنری با ارزش از غیر آن حاصل نمود. ارزشهایی که هنر به مدد آنها میتواند همه جا و در همهی زمانها نسبت به خود وفادار بوده و از نوعی اصالت مسلُم برخوردار باشد. که لزوم این امر به نظر راقم این سطور در این روزگار پیچیده که مفاهیم در نوعی چند معنایی با عدم دریافتی مستقیم و یا بهتر بگوییم در نوعی سوء تفاهم که منجر به پرت شدگی در هالهای از ابهام، سردرگمی و خود فراموشیمان گردیده امری اجتناب پذیر است. هدف از تبیین این موضوع مشخص کردن نوع دیدگاه نگارنده در قالب ارائهی نظریهای برای بررسی آنچه تخصص اینجانب میکند «موسیقی» میباشد و با توجه به گفتهی فیلسوف بدبین آلمانی «شوپنهاور» که خواهش همهی هنرها را رسیدن به جایگاه موسیقی میداند بتوانیم آن را به عنوان متدی معرفت شناختی در سایر عرصهها بسط و گسترش دهیم.
واژهی موسیقی در بسیاری از رسالات موسیقایی جهان اسلام لفظی یونانی دانسته شده که معنای آن «الحان» است. به لحاظ علمی نیز موسیقی از دو بُعد تشکیل یافته، یعنی هارمونی و ریتم که با توجه به خوانش دوبارهی ما از موسیقی و با نوع بینشمان یکی متمکّن در دیگری و مقدم بر آن است. به طوریکه در ابتدا ریتم به وجود آمده و بعد صدا. در نگاهی کلی و به لحاظ دیدی تبارشناسانه صدا [= به طور کلی هر صوت ] از بستری بر میخیزد که آن را دربر میگیرد. الگویی کلی که بر خود نقش هزاران الگو را دارا میباشد. این بستر چیزی سکوت نمیتواند باشد، که بر اساس این تعبیر، سکوت دیگر بر خلاف دیدگاهی عامی متضاد و بیگانه با صوت نبوده بلکه دربر گیرندهی همهی اصوات میباشد. به بیان دیگر سکوت پدیدهای است که ما را به تمامی بر روی جهان میگشاید و از دل آن اصواتی بیرون کشیده میشود. این سکوت چیزی مانند سطح صاف آب و صوت مانند ایجاد امواج بر روی آن میباشد. امواجی که از دل اعماقی برمیخیزد.
در واقع تاریخ هنر از ابتدا دجار این اشتباه شده است که به جای توجه به موسیقی، به عنوان یک پدیده، آن را در حد یک پدیدار محدود و منزل ساخته است. چرا که در نوع دیدگاه آنان به جای سنجش خود با حقیقت، حقیقت را با خود سنجیدهاند. به نظر راقم این سطور هر پدیداری که از دل پدیدهای بیرون آمده و به عبارتی در حالت انحلال در آن پدیده به سر رود خود به پدیدهای تبدیل میشود. چنانکه میبینیم در بطن وجود یک آهنگساز با این دیدگاه یک قطعهی ساخته شده بر او در حکم سکوت و برای مخاطب آن اثر به دلیل عدم و نوع بینش محدود و دیدگاه کثرتگرا به عنصری جدا از سکوت و بیگانه با آن مبدل میشود. در واقع سکوت تنفسی است که در آن جنبشی وجود ندارد.
* محققان دانشگاه اورگان آمریکا با هدف کشف راه حل هایی برای حل اختلالات مختلف شنوایی، اوتیسم و دیسلکسی (اختلال در خواندن و نوشتن زبان) در تحقیقات خود توانایی مغز در گوش دادن به «صدای سکوت» را کشف کردندو دریافتند که سکوت پر از صداهایی است که مغز قادر است آنها را بشنود. تصور کنید که در یک مکان شلوغ و یا در یک مهمانی قرار دارید و سعی می کنید حرفهای کسی را که در مقابل شما نشسته است دنبال کنید و صدای وی را از میان سر و صداهای مختلف تشخیص دهید. این کار به نظر خیلی پیش پا افتاده میرسد این درحالی است که رایانه ها برای انجام همین کار به نظر ساده با دشواریهای زیادی روبرو هستند. مغز می تواند مکثها را در لحظات درست وارد کرده و خطوط تقسیم صحیح میان سیلابها و کلمات را پیدا کند. محققان در بررسی های خود کشف کردند که دو کانال متفاوت وجود دارند که ارتباط میان گوش و کورتکس شنوایی را برقرار می کنند یکی از این کانالها صدا و دیگری سکوت را انتقال می دهد. این آزمایشات نشان داده که” سکوت “صدایی دارد که مغز قادر به درک آن است. در لحظه ای که در آن همه ساکت هستند، در مغز گروهی از نورون ها فعال می شوند که عملکرد آنها ثبت و رمزگشایی محتویات سکوت است. درک معنی صحیح مکثها در داخل یک مکالمه به افراد اجازه می دهد که حرفهای همدیگر را درک کنند و جوابهای مناسب با حرفهای مخاطبشان رابیان نمایند.
هنگامی که در یک سالن اجرای ارکستر هستیم و موسیقی اجرا میشود، تا وقتی که ملودی و اصوات به صورت هدفمندانه پابرجاست همه یک چیز میشنویم و تفاوت در زاویهی دید ما میباشد که بر روی چه ارتفاع صدایی از آن قطعهی موسیقی تمرکز کردهایم. به عبارتی دیگر تا وقتی که ملودی هست همه یک چیز میشنویم و زاویهی دید در حین همان اجرای قطعه متفاوت است. ولی وقتی سکوت است حتی شنیدنها هم متفاوت میباشد، چرا که سکوت تبدیل به گفتگویی میان من و آن کل میشود. معذلک به هر میزان که در رهگذار گریز از دین قرار گرفته و هنر دنیویتر و انسانگرایانهتر شده است، اشتیاقهای الهیایی و معنوی عمیق انسان، بیشتر از دیگر هنرها به دامن موسیقی پناه برده است، چرا که در موسیقی پدیدار به طور مستقیم و بدون هیچ واسطهای به پدیدهای تبدیل میشود که کل است. پدیدهای لامکان و لازمان و مطلق و بینهایت. به همین دلیل است که با وجود آنکه هگل پس از آن حجم بالای نوشتههایش سرانجام از مرگ هنر یاد میکند، با این حال کسانی که در حوزهی الهیات و فلسفهی دین فعالیت میکنند (مثل شووان، گنون، نصر و …) با آنکه هنر را به لحاظ نوع بینششان از دوران رنسانس به بعد هنری انسانگرایانه و بدون ساحات معنوی میدانند، در مورد موسیقی این نظر را دارند که همچنان رنگی از صفات معنوی و کیهانی در آن باقی مانده است. این نقطه همان سکوت است که مایستر اکهات آن را شبیهترین چیز به خداوند تشبیه میکند. لذا در گسترهی تعقل بشری خواهشی در تموج است که خواهان استقرار در ساحت سکون است. میدانی که در آن ساحت آگاهانه و ساحت ناآگاهانه در نوعی فعالیت منفعلانه به هم میرسند و همین عامل است که مخاطب زبان رفیع [= فخیم] و سهل الوصول هنر است. زبان هنر به دلیل رمزپردازی معنوی صورتها و اصالتش، زبانی رفیع است. بیان دیدگاههای فلسفی و تطبیقی آن با امور ظاهری و باطنی (امور طبیعی و معنوی) در زندگی بشری یکی از اهداف نگارنده میباشد که هر چه بیشتر ما را به رمز و راز سکوت و جایگاه والای آن در هنر موسیقی رهنمون میسازد و مشخص میکند که موسیقی به لحاظ لغوی از چه بار معنایی عمیقی برخوردار است که در این مجال نمیگنجد.
«ایستاد و در میان انبوه شنزارهای بیابان راهی را از آن خود کرد و در مسیرش گام برداشت، تا آنگاه که از نظرها پنها گشت، جا پای بیابانیاش را بنگر.»
حال با این نقطه نظر ما میتوانیم صدا را در نقش گرهخوردگی با سکوت (function) بررسی کنیم. تا این هنگام که موسیقی، زبانی با کثرتهای فراوان (چه به لحاظ ساختار ریتمی، و چه به لحاظ ساختار هورمونی وملودی) میباشد، با این اصل، تبدیل به سیر و سلوکی برای بیان کثرتها میشود. با این تفاوت که کثرتها دیگر قالب بندی شده و حال و هوای راه و مسیری را با خود دارند. چنانچه در متد ما، دیگر ریتم به لحاظ تنوع ریتمی و حرکتی از قالبهای رایج ساده، ترکیبی و مختلط (لنگ) جدا شده و تمامی کثرتهای ریتمی در بطن یک ریتم، خلاصه میشود. چرا که با اصل سکوت همهی ریتمها در قالب ریتم پایه جای میگیرند. (وحدت ریتمی) در این رهگذر صدا نیز از آن ۷ قالب اصلی «C D E F G A B» جدا شده و همه وحدت یک صدا را اذعان دارند که آن صدا چیزی به جز درک سکوت نیست. (وحدت صدایی)
در واقع با این متد، وحدت در عین کثرت تبدیل به وحدتی کلی میشود که با این اصل موسیقی در قالب سکوت بر سریر معنا نشسته و با این درک هر آهنگساز، نوازنده و هر انسان به طریقت و سکوت حقیقی خویشتن راه یافته و سعی میکند با توجه به شاخصههای اصلی این کل مطلق بینهایت، خویش را در قالب مولود هنریاش منطبق با آن سکوت بیان دارد. به گونهای که موسیقی او تبدیل به سکوت در سکوت و جوهرهی حقیقی خویش می شود.
«بشر راههای زمین را دنبال میکند.
زمین راههای آسمان را
آسمان راههای تائو را
تائو راههای خود را میپیماید.»
با توجه به در نظر گرفتن داعیههای فوق اثباتهایی علمی و کاملاً دقیق در مورد ریتم واحد و صدای واحد که در مبحث تئوری موسیقی به صورت مقالاتی منسجم و جداگانه در آستانهی ویراستاری و چاپ میباشد. همچنین برای نشاندن مقصود بر کرسی مقصد نیز پژوهشهای میدانی را در قالب فایلهای صوتی و تصویری به صورت عملی انجام دادهایم. چرا که تمام آنچه که در مورد این نظریه ادا شده برای به خدمت گرفتن آن در قالب متدی در جنبهی علمی این هنر اعم از آهنگسازی، نوازندگی و … میباشد.
با باورداشت این نظریه و با عنایت به یکی از مهمترین اصول مورد نظر در لایههای درونی در این دیدگاه، که در مراتب اولای آن قرار دارد و آن قالب شهودی و استفهام من حقیقی خویش که در آن اثر هنری به تبیین روحیه و اصالت حقیقی در هر فرد هنرمندی میپردازد، تابع آنچه که بیان گردید اشکال متدهای آموزشی را نیز در آن میدانیم که به جای درک عملی سکوت و ملموس ساختن آن به عنوان بستری که اصوات در آن قرار گرفتهاند سراغ کثرتها رفته و آنها را هم بدون در نظر گرفتن ارتباط و کارکرد و نقشی که نسبت به این بستر اصلی و در حقیقت جایگاهی که در این بستر دارند پذیرا گردیدهاند. که این شیوه باعث میشود تا هنرآموز به جای درک کلی و چگونگی نحوه قدم برداشتن در این عرصه، تنها الگوهایی را به صورت تقلیدی مدنظر قرار دهد.
لیکن با ادراک بستر موسیقی در متدهای آموزش از همان ابتدای راه میتوانیم هنرجو را نه با موسیقی در معنای کارکردی آن بلکه با فلسفهی وجودی موسیقی به عنوان حقیقتی کمالجو که نظم و راز را در عین حال و به طور همزمان با هم در متعالیترین شکل آن دارا میباشد معنا کنیم. زیرا که هدف از این فلسفهی وجودی آموزش است.ووصول به این صحنهی اتفاق شکوفهافشانی سینه چاکان نوپای هنر بیبدیل موسیقیدر باغچهی مطلوب رویش است. پس هدف از این نحوهی آموزش تربیت هنرآموز با متدی جدید به صورت مُدرک هنر موسیقی به معنای کلی آن میباشد و امید است که بتوانیم به خالصترین و نابترین تعریف از موسیقی که باعث خلق زیباترین آثار در حد ذات این هنر میگردد؛ نائل آییم.
«زیبایی از آن جهت که تجلی است، کمال میطلبد و کمال از طرفی بر حسب مطلقیت و از طرف دیگر بر حسب بینهایتی تحقق مییابد. زیبایی با منعکس کردن مطلق به نحوهای از نظم تحقق میبخشد و با منعکس کردن بینهایت به نحوهای از راز. زیبایی چون کمال است، پس نظم است و راز. توسط این دو کیفیت است که زیبایی، عقل را همزمان هم تحریک میکند، هم آرام میگرداند»
“فریتهیوف شووان”
* گزارش خبرنگار سایت پزشکان بدون مرز بهمن ۲۹, ۱۳۸۸
.